• با گشاده رویی خورد!!


با گشاده رویی خورد!!

لقمان حکیم در آغاز کار غلامی مملوک بود، خواجه ای توانگر و نیک سرشت داشت اما  در عین توانگری از عجز و ضعف شخصیت مبرا نبود، در برابر اندک ناراحتی شکایت میکرد و ناله می نمود.، لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود ولی از اظهار این معنی پرهیز می نمود، زیرا میترسید اگر با او در این برنامه به صراحت گفتگو کند عاطفه خودخواهیش جریحه دار گردد از این رو منتظر فرصت بود تا خواجه را از این گله و شکایت بازدارد، تا روزی یکی از دوستان خواجه خربزه ای به رسم هدیه برای او فرستاد. خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت تأثیر قرار گرفته بود، آن میوه را از خود دریغ داشت ، تا به لقمان ایثار کند، کاردی طلبید و با دست خود آن را برید و  قطعه قطعه به لقمان داد و او را وادار به تناول کرد.
لقمان قطعات خربزه را گرفت و با گشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده بود که خواجه آن را به دهان گذاشت و از تلخی آن روی درهم کشید. آنگاه با تعجب از لقمان سؤال کرد چگونه خربزه ای تلخ را با این گشاده رویی تناول کردی و سخنی به میان نیاوردی؟
لقمان که از ناسپاسی خواجه در برابر حق و همچنین  از ضعف و زبونی او ناراضی بود، دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده از این رو با احتیاط آغاز سخن کرد، و گفت: حاجت به بیان نیست که من ناگواری و تلخی این میوه رااحساس میکردم وازخوردن آن رنج فراوان می بردم ولی سالهاست که من از دست تو لقمه های شیرین و گوارا گرفته ام واز نعمتهای تو متنعمم، اکنون چگونه روا بود که چون لقمه تلخی از دست تو بستانم شِکوه و گله آغاز کنم و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم؟
خواجه از شنیدن سخن لقمان متوجه ضعف روح خود شد و در برابر آن قدرت روانی به زانو درآمد و از آن روز به اصلاح نفس و تهذیب روح همت گماشت تا خود را در برابر شدائد به زیور صبر بیاراید.     



_________________________________________________
به نقل از کتاب حکایتهای امر به معروف و نهی از منکر
. . . :
ص 48